تحقیق مقاله زندگی نامه وطبیعت درشعر نیما

مشخص نشده
مشخص نشده
95
word
211 KB
6673
قیمت قدیم:۱۲,۵۰۰ تومان
قیمت: ۹,۵۰۰ تومان
دانلود مقاله
  • خلاصه
  • فهرست و منابع
  • خلاصه تحقیق مقاله زندگی نامه وطبیعت درشعر نیما

    زندگینامه و آثار این هنرمند برجسته

    نیما یوشیج پس از کمال الملک / ارد بزرگ / مرتضی ممیز / ابوالحسن خان صدیقی / هوشنگ سیحون / مسعود کیمیای / مهدی اخوان ثالث / صادق هدایت / بهروز وثوقی / کاوه گلستان / حسن شماعی زاده / محمد رضا شجریان / یدالله کابلی خوانساری / داریوش اقبالی / علی حاتمی / داریوش مهرجویی / اردشیر محصص / پرویز پرستویی / محسن دولو / صمد بهرنگی/ هوشنگ گلشیری / هایده / ایرج قادری  و  حمیرا

    در ردیف ۲۵ برگزید گان بزرگترین نظرسنجی جامع ، تاریخ هنر ایران قرار گرفته است در این نظر سنجی بیش از 5000هزار نفر از عموم مردم ایران شرکت کرده اند و نتایج آن بشکل آنلاین بر صفحه هات اینترنتی قرار گرفته و بجز 8 نفر از زُبده ترین وبلاگ نویسان کشور حداقل 65 وبلاگ نویس دیگر بر کل انجام نظر سنجی و  شمارش صحیح آرا نظارت کامل نموده اند.و اما مطالبی در مورد این هنرمند برجسته :

     

     

    نیما در سال 1276 هجری شمسی در دهکده ای به نام یوش ، واقع در مازنداران چشم به جهان گشود.. خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده فرا گرفت ولی دلخوشی چندانی از آخوند ده نداشت چون او را شکنجه می داد و در کوچه باغها دنبال نیما می کرد .
    پس از آن به تهران رفت و در مدرسه عالی سن لویی مشغول تحصیل شد .... در مدرسه از بچه ها کناره گیری می کرد و به گفته خود نیما با یکی از دوستانش مدام از مدرسه فرار می کرد و پس از مدتی با تشویق یکی از معلمهایش به نام نظام وفا به شعر گفتن مشغول گشت و در همان زمان با زبان فرانسه آشنایی یافت و به شعر گفتن به سبک خراسانی مشغول گشت.
    در سال 1300 منظومه قصه رنگ پریده را سرود که در روزنامه میرزاده عشقی به چاپ رساند ... در همان زمان بود که مخالفت بسیاری از شاعران پیرو سبک قدیم را برانگیخت.... شاعرانی چون: مهدی حمیدی ، ملک الشعرای بهار و..... به مخالفت و دشمنی با وی پرداختند و به مسخره و آزار وی دست زدند .
    نیما سبک خاص خود را داشت وبه سبک شاعران قدیم شعر نمی سرود و در شعر او مصراعها کوتاه و بلند می شدند .
    نیما پس از مدتی به تدریس در مدرسه های مختلف از جمله مدرسه عالی صنعتی تهران و همکاری با روزنامه های چون: مجله موسیقی ، مجله کویر و...... پرداخت.
    از معروف ترین شعرهای نیما می توان به شعرهای افسانه ، آی آدمها، ناقوس ، مرغ آمین اشاره کرد.
    نیما در 13 دی 1328 چشم از جهان فروبست...

    زندگینامه نیما و ....

     

    گنجشک یوش !

    - پسرک نادان ! با تو هستم . همان جا بمان !

    - نمی خواهم . من درس نمی خوانم .

    - مگر با تو نیستم ؟ چرا فرار می کنی ؟ من پای دویدن ندارم .

    اما علی ، کودک ریزاندام یوش ، بی توجه به فریادهای آخوند مکتبخانه ، دمپایی هایش را از پا در آورده ، توی دستهایش کرده است و مثل باد در میان کوچه باغ ها می دود . پیرمرد چند قدم دنبال او می دود و زود از نفس می افتد . دست به دیواری می گیرد ، نفسی تازه می کند و دوباره شروع به دویدن می کند . پیرمرد طومار تا شده بلندی در دست دارد . طوماری از نامه های اهالی که آن ها را با دست خود به هم چسبانده است . طومار مثلا کتاب فارسی بچه هاست . همه بچه های مکتبخانه طومارهایشان را خوانده اند و خط به خط آن را حفظ کرده اند ؛ همه و همه غیر علی ؛ و حالا پیرمرد اصرار دارد او را به دام بیندازد . او با خود فکر می کند : (( بالاخره یک نفر باید به این پسره سر به هوا سواد یاد بدهد . ))

    علی در میان کوچه باغ ها می رود و پیرمرد همچنان سر در پی او دارد . سرانجام در کوچه باغی بن بست ، طفل گریز پای مکتبخانه در دام گرفتار می شود و معلم با ترکه به جانش می افتد . علی مثل گنجشک به دام افتاده ، نفس نفس می زند . قفسه سینه لاغر و استخوانی اش با هر نفسی که می کشد ، بالا و پایین می رود . پیرمرد ترکه را با شدت بالا می برد .

    علی می ترسد و خودش را مچاله می کند . اما ترکه آرام روی تنش فرود می آید . تمام تن او یکپارچه خیس از عرق است . یک ترکه محکم کافی است تا فریادش را به آسمان بلند کند .

    - پسر جان ، تو باید این ها را بخوانی و حفظ کنی . می فهمی ؟

    - نمی خوام . حفظ نمی کنم . نامه به چه دردم می خورد ؟

    و معلم این بار ترکه را قدری محکم تر بر پشت عرق کرده او فرود می آورد . علی فریادی می کشد و از صدای او ، کلاغ ها و گنجشک های باغ همسایه از روی شاخه های درختان پر می کشند و در آسمان به پرواز در می آیند . او چاره ای ندارد ؛ باید قبول کند . ناچار سر تکان می دهد و در حالی که عرق صورتش را با پشت آستین پیراهنش پاک می کند ، می گوید : (( خب ، باشد . بده بخوانم . ))

    پیرمرد خوشحال می شود. لبخندی می زند و دستی بر سر او می کشد:((آفرین پسر خوبم )). بعد طومار نامه ها را به طرف علی دراز می کند . علی طومار را می گیرد و شروع به خواندن می کند : (( گاو شیر علی دیروز مرد . پسر خاله زیور داماد شد . حیدر تت… ))

    خواندن را قطع می کند و رو به پیرمرد می پرسد : (( ای جایش را بلد نیستم سخت است . )) پیرمرد سر جلو می آورد تا نوشته نامه را برایش بخواند . ناگهان علی طومار را روی صورت پیرمرد می اندازد و در یک چشم به هم زدن پا به فرار می گذارد . پیرمرد بیچاره دیگر نای دویدن ندارد . دستش را به دیوار کاهگلی باغ می گذارد و می نشیند . علی با پای برهنه در کوچه می دود و پیرمرد در حالی که سر تکان می دهد ، دور شدن او را تماشا می کند . صدای خنده های کودکانه ای در میان درختان می پیچد و به گوش پیرمرد می رسد . یک جفت دمپایی لاستیکی لا به لای علف های نهر میان کوچه گیر کرده است .

    هیچ چیز نمی تواند گنجشک بی قرار یوش را در میان یک چهار دیواری اسیر کند . او زاده دامنه کوه های کپاچین است . همسفر رودها و همنشین قله های سر به فلک کشیده است . عقاب های دره ها نام او را می دانند . نامش علی نوری ( اسفندیاری ) است و در اواخر آبان سال 1276 در پاییز با شکوه و طلایی رنگ یوش ، در حوالی نور مازندران چشم به دنیا گشوده است . پدرش ابراهیم نوری و مادرش طوبی فتاح است .

    ابراهیم نوری یا ابراهین خان عظام السلطنه از حامیان شجاع مشروطه خواهان بوده و با تأسیس انجمن طبرستان به همراه امیر مؤید سواد کوهی ، یکی از مؤسسان ((کتابخانه ملی )) در بیدار کردن فکر مردم آن دوره برای انقلاب ، تأثیر فراوانی داشته است . مادرش نیز دختر حکیم نوری ، دانشمند بزرگ است .

    بعدها این طفل بی تاب کوه و صخره و جنگل ، نیما نام می گیرد . نامی که در زبان طبری ، معنایی با شکوه دارد ؛ کماندار برگزیده ! . نیما پسر بزرگ خانواده است ؛ خانواده ای با دو پسر و سه دختر .

    نیما تا حدود پانزده سالگی در یوش می ماند . در این دوران ، ذهن بی تاب او درگیر تخیلات گوناگون است . گاه هوس می کند مورخ شود . گاه نقاش می شود و گاه … حس می کند همه گونه قوه خلاقی در او وجود دارد . تمام آشنایان و بستگانش او را تحسین می کنند . همه حس می کنند که در وجود این طفل بی قرار ، یک روح اخلاقی رو به کمال وجود دارد ؛ یک قلب پاک . او در همین سال ها ، یعنی در پانزده سالگی ، به تشویق پدرش برای ادامه تحصیل راهی تهران می شود .

     

    خداحافظ یوش !

    شب با جیرجیرک ها درهم آمیخته است . مهتاب بر سر روی دهکده نقره می پاشد . قله های با شکوه کوه ها ، در تاریکی ، سایه ها و هم آلودشان را در دره های عمیق پهن کرده اند . ماه، این تنها با شکوه شب ها ، به موسیقی چشمه ها و نهر ها دل سپرده است . همه جا آرام است . تنها صدای غریبه ای که آرامش شب را به هم می زند ؛ صدای قدم های آرام اسب کهری است که از میان صخره ها به گوش می رسد . مردی دهانه اسب را به دست گرفته و پسری سوار اسب است . مرد آرام می گوید : (( پسرجان ! حالا می روی درس بخوانی . فراموش نکن که تو اهل کوهپایه هستی و باید قوی بار بیایی . ))

    پدر نگران پسر است ؛ نگران نیما . او دوست دارد فرزندش سرد و گرم روزگار را بچشد ؛ اهل شکار و بابانگردی باشد . دوست ندارد او را راهی خیابان های سرد و بی روح شهر کند ؛ اما چاره ای ندارد . فرزندش باید درس بخواند . باید باسواد شود . نیما بغض کرده است . دلش نمی آید از کوه جدا شود . می داند سنگ در کوه جزئی از کوه است . اگر از کوه جدا شود ، پاره سنگی بیش نیست ؛ پاره سنگی در دست های کودک سرنوشت که به هر کجا می تواند پرتاب شود . او می داند که در شهر ، رودها و جنگل ها و پرندگان یوش در پشت ابرهای خاطره به فراموشی سپرده می شوند . همه این ها را می داند ؛ اما چاره ای ندارد . باید برود ؛ چون پدر این چنین خواسته است . چون سرنوشت برای او این گونه رقم خورده است . دقائقی بعد ، اسب باسوار مدتی در سایه سنگ های بلندی در دماغه کوه می ایستد . پدر ، پسر را درآغوش می کشدو بعد اسب کهردر میان دره های پرپیچ و خم از نظر پنهان می شود.

     

    در تهران :

    در تهران ، نیما با راهنمایی اقوامش به مدرسه سن لویی می رود . این مدرسه ، یک مدرسه کاتولیک فرانسوی است .

    بعد ها در مدرسه خان مروی نیز به تحصیل می پردازد . از میان معلم هایش در تهران ، تنها دو تن در ذهن و یاد او تا همیشه می مانند ؛ یکی آقا شیخ هادی یوشی ، معلم عربی نیما در مدرسه خان مروی و دیگری ، نظام وفا در مدرسه سن لویی است که به قول خود نیما ، او را به خط شعر گفتن می اندازد . اگر چه در این سال ها تحصیل در دو مدرسه را تجربه می کند ، اما دل و روح این کودک پاک شهرستانی در مدرسه خان مروی است . نوعی حس کنجکاوی در او شدت می یابد که حس می کند نتیجه همنشینی و معاشرت با طلاب مدرسه است .

    همین کنجکاوی و تفکر عمیق در پدیده های اطراف است که وجود او را تصفیه می کند و در اندیشه های آینده او اثر می گذارد .

    سال های اول تحصیل نیما به زد و خورد با بچه ها می گذرد . کناره گیری و حجب روستایی او در میان بچه ها باعث می شود که همه مسخره اش کنند . در این سال ها ، تنها هنر نیما فرار از مدرسه است و سرانجام آنچه بیش از همه کارنامه پایان سالش را رونق می دهد ، نمره نقاشی است .

     

    نظام وفا !  

    کلاس ساکت ساکت است . صدا از کسی بر نمی خیزد . معلم ادبیات –  نظام وفا – مشغول خواندن یک شعر فرانسوی است . نیما با کنجکاوی به دهان معلم چشم دوخته و با تمام وجود در جاذبه های شعر غرق شده است .معلم ، خواندن را تمام می کند و با قدم های شمرده پشت میزش می رود و می نشیند . دوست دارد تأثیر شعر را بر شاگردان ببیند . با دقت همه کلاس را از نظر می گذراند و ناگهان نگاهش روی چهره نیما می ماند . برقی در عمق چشم های این جوان شهرستانی وجود دارد که همیشه او را به خود جذب می کند ؛ اما این بار آن برق بیش تر به چشم می آید .

    - خب نیما خان ! مثل این که حرفی برای گفتن داری ؟

    نیما ناگهان به خود می آید . هنوز گیج تصاویر شعر است . با دستپاچگی می گوید : (( ها ؟ بله! بله … . ))

    - خب بگو ! ما گوشیم . شعر چه طور بود ؟

    - زیبا بود . گمان کنم شاعر آن ویکتورهوگو باشد ! این طور نیست ؟

    - آفرین بر تو پسر باهوش ! از کجا فهمیدی ؟ من که نامی از شاعر شعر نبردم !

    نیما با غرور ادامه می دهد : (( قبلا آن را خودم ترجمه کرده ام . ))

    زمزمه ای آرام در کلاس ریشه می دواند . معلم ، کلاس را ساکت می کند : (( خب . که این طور ! پس نباید گمان بکنی . وقتی خودت هم آن را ترجمه کرده ای ، پس مطمئن هستی . مگر نه نیما ؟ ))

    - بله ، یعنی نه … شاید .

    - به هر حال ، ما همه مشتاقیم ترجمه تو را بشنویم .

    نیما بر می خیزد و با دست هایی لرزان ، کاغذی را پیش رویش می گشاید و شروع به خواندن می کند . لرزشی در صدای او احساس می شود ؛ لرزشی که کم کم از بین می رود و جای خود را به حرارت و شور و نشاط می دهد .

    معلم با رضایت سر تکان می دهد . نیما نوشته اش را می خواند و می نشیند . معلم کف می زند . بچه ها هم به دنبال او شروع می کنند به کف زدن .

    - آفرین . آفرین . خیلی خوب بود . فکر نمی کردم این قدر به زبان فرانسوی مسلط باشی .

    نیما از خجالت سرخ شده است و سر به زیر دارد . کلاس که تمام می شود ، معلم صدایش می زند .

    - نیما تو بمان .

    نیما با همان حجب و حیای روستای همچنان خاموش ایستاده است . حس می کند نفسش سنگین شده است . معلم کتابی از کیفش در می آورد و می گوید : (( بگیر . این کتاب ، نمونه هایی از ادبیات فرانسوی است . ببر و با دقت بخوان . راستی ، شعر فارسی چه طور ؟ هیچ مطالعه داری ؟ ))

    نیما جواب می دهد : (( بله . از نظامی زیاد می خوانم . ))

    معلم با همان لحن گرمش ادامه می دهد : (( خیلی عالی است . نظامی در آرایش صحنه های شعرش استاد بی نظیری است . شنیده ام خودت هم شعر می گویی . یادت باشد از شعرهایت حتما برایم بیاوری . دلم می خواهد سرت را بالا بگیری و با صدای بلند برایم شعر بخوانی . ))

    معلم این ها را می گوید ، بعد از نیما خداحافظی می کند و می رود . حالا نیما مانده است و دنیایی امید و شور . کتاب را دست هایش می فشارد و با شتاب به دنبال معلمش از کلاس بیرون می دود . می خواهد از شعرهای خود برایش بخواند . معلم با قدم هایی آرام به انتهای راهرو نزدیک می شود . نیما از پشت سر صدایش می زند .

     

    در قفس اداره !

    نیما یوشیج . این دو کلمه هر روز صبح اول وقت و باز بعد از ظهر آخر وقت تنها چیزهایی هستند که نیما را به یاد خودش می اندازد . حس می کند این نام مدتی است از او فاصله گرفته و به همراه روح او به دفتر ورود و خروج اداره مالیه سنجاق شده است . راستی که زمان چه تند می گذرد ! گرفتن دیپلم از مدرسه سن لویی و حالا بعد از یک سال ، گرفتن ، کار در اداره مالیه . در این جا همه چیز با حساب و کتاب انجام می شود . دو سیه ها سرجای خود چیده می شوند . چای ساعت ده صبح دیر نمی شود .

    صبح به خیر قربان . عصر به خیر قربان . با بنده امری داشتید ؟ چشم قربان ! دوسیه شماره 87 را بیاورید . دوسیه شماره 60 بایگانی شود . دوسیه …

     

  • فهرست و منابع تحقیق مقاله زندگی نامه وطبیعت درشعر نیما

    فهرست:

    ندارد.
     

    منبع:

    ندارد.

دریافت لینک دانلود به صورت خودکار بلافاصله پس از پرداخت

امکان پرداخت آنلاین از طریق کلیه کارت های عضو شتاب

ثبت سفارش
تعداد
عنوان محصول